تبليغاتX
سایه ماه




















سایه ماه

سایه ای جسته پناه از مهتاب...

http://mehrave.blogfa.com/
نوشته شده در جمعه ۲۳ دي ۱۳۹۰ساعت 20:30 توسط ظریفه سعید نظر دهید |


 

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟




!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

حال ترجمه از زبان همسرش 

خط اول :حالت چه طوره زن ؟   

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟  

خط سوم : مادرت چه طوره ؟  

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!    

خط پنجم : فقط برگردم خونه....  

خط ششم : می کشمت   

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

نوشته شده در يکشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۰ساعت 12:15 توسط ظریفه سعید 2 نظر |


دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رهاکنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را زبرگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعرتازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صداکنم؟
 
استاد قیصر امین پور
نوشته شده در پنج شنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۰ساعت 16:40 توسط ظریفه سعید یک نظر |

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون شکنی پیاله‌ی ما که خون به دل شکسته‌ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی
نوشته شده در جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:56 توسط ظریفه سعید 4 نظر |

10.jpg

نوشته شده در پنج شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:6 توسط ظریفه سعید نظر دهید |

هر هزار سال‌ یک‌ بار فرشته‌ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌تکانند، تا گرد و خاک‌ هزار ساله‌اش‌ بریزد و هر بار با خود می‌گویند: این‌ نیست‌ قالی‌ای‌ که‌ قرار بود انسان‌ ببافد، این‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...
با زمینه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشیه‌های‌ کبود معصیت، با طرح‌های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌های‌ ستم.
فرشته‌ها گریه‌ می‌کنند و قالی‌ آدم‌ را می‌تکانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمین‌ پهنش‌ می‌کنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی‌ که‌ تو می‌بافی‌ و من‌ می‌بافم‌ و او می‌بافد. همه‌ بافنده‌ایم. می‌بافیم‌ و نقش‌ می‌زنیم، می‌بافیم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا می‌بریم، می‌بافیم‌ و می‌گستریم.
دار این‌ جهان‌ را خدا برپا کرد. و خدا بود که‌ فرمود: ببافید، و آدم‌ نخستین‌ گره‌ را بر پود زندگی‌ زد.

و هر که‌ آمد، گره‌ای‌ تازه‌ زد و رنگی‌ ریخت‌ و طرحی‌ بافت. و چنین‌ شد که‌ قالی‌ آدمی‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آمیزه‌ای‌ از زیبا و نازیبا. سایه‌ روشنی‌ از گناه‌ و صواب.
گره‌ تو هم‌ بر این‌ قالی‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نیز. و هزارها سال‌ بعد، آدمیان‌ بر فرشی‌ خواهند زیست‌ که‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ را تو بافته‌ای.
کاش‌ گوشه‌ای‌ را که‌ سهم‌ توست، زیباتر ببافی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:30 توسط ظریفه سعید نظر دهید |

دوستای همیشگی سایه ماه!!!!!!!!!!

تازگیا نظر نمیدینااااااااااااااا!!!!!!             

بعضی نظرا رو هم وقت نمیکنم تایید کنم ببخشییین!!!!!!!

ولی..........

نظررررررررررر بدیییییییییین!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:41 توسط ظریفه سعید 2 نظر |


Omzumda başın eksik,


 http://novinupload.com/uploads/12926597902.jpg


yatağımda kokun!

Tenimde tenin eksik, gel de bir dokun 
Gecelerden uykum eksik, yüzde tebessüm 
Elimde elin eksik, yaşlı hep gözüm 

Omzumda başın eksik, yatağımda kokun 
Tenimde tenin eksik, gel de bir dokun 
Gecelerden uykum eksik, yüzde tebessüm 
Elimde elin eksik, yaşlı hep gözüm 


Ne olur dön geri sevindirme elleri 
Bozdur mühürünü, kara büyüleri 
Sensiz olmaz, sensizlik anlatılmaz 
Hep eksik diyorum ya, o bile az.. 


Omzumda başın eksik, yatağımda kokun 
Tenimde tenin eksik, gel de bir dokun 
Gecelerden uykum eksik, yüzde tebessüm 
Elimde elin eksik, yaşlı hep gözüm 


Ne olur dön geri sevindirme elleri 
Bozdur mühürünü, kara büyüleri 
Sensiz olmaz, sensizlik anlatılmaz 
Hep eksik diyorum ya, o bile az.. 

Ne olur dön geri sevindirme elleri 
Bozdur mühürünü, kara büyüleri 
Sensiz olmaz, sensizlik anlatılmaz 
Hep eksik diyorum ya, o bile az.. 
Hani eksik diyorum ya o bile az.

نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت 13:41 توسط ظریفه سعید یک نظر |

آذرستان اوغلیام شانلی دیاریمدور هریس

شهرتیم شانیم غروریم افتخاریمدور هریس

بیر گلستاندور منه وصفینده آرتیق یازمیرام

دوغما یوردوم گلشنیم باغ و بهاریمدور هریس

خیرالله حق بیگی (ساپلاغ)

نوشته شده در يکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:11 توسط ظریفه سعید یک نظر |

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم. من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم. چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است. تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسان‌هاست. پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم. قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند. حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند. دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم. چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى. من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت اما همگى جایزالخطا نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...

نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ساعت 17:52 توسط ظریفه سعید یک نظر |

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:20 توسط ظریفه سعید یک نظر |

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش ،را گشود مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ،آن مورچه آز دهان او بیرون آمد ولی دانه ی گندمرا همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.مورچه گفت " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامورکرده قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد.من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گرد م وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریامی آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی ا او شنیده ای ؟)) مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت رانسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:15 توسط ظریفه سعید یک نظر |

دستان من به دست توام آرمیده بود

آتش به دل زحسرت لب پاکشیده بود

گرمای دستهای تو تامغزاستخوان

ازیک طرف نگاه تو تا دل رسیده بود

آتش گرفته بود دلم درهوای تو

انگار آسمان سرحرفم شنیده بود

باران رسید تا که کند آتشم خموش

گویی که قلب ابر به حالم تپیده بود

دلتنگ آسمان زفراقی که بین ماست

انگار طی عمر جدایی چشیده بود

مرموز بود ثانیه هایی که باتو بود

گویی که چشم چرخ مهم را ندیده بود

میرفتی و زپشت نگاهت به رسم مهر

اشکم برای بدرقه ات وارهیده بود

نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:44 توسط ظریفه سعید 4 نظر |

تو ای رفیق جاده های بی کسی


وای تبسم هلال ماه من


به انتظار دیدنت


کنار برکه های بی سوار


تمام لحظه های ناتمام من


تمام میشود


و من همان تبسم غریب یک نگاه منتظر


همیشه مانده ام کنار موج لحظه های بی کسی


که یک غم نگاه آشنا


سکوت و خلوت مرا


به وسعت تمام التهاب کوچه ها


پر از سرور می کند

نوشته شده در يکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:35 توسط ظریفه سعید یک نظر |

گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا  ناگهان بادی

 آمد و جام می او را انداخت و شکست . خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:

ابریق   مرا چرا   شکستی        ربی                       بر من  در   عیش را  ببستی      ربی

من   می   خورم و  تو میکنی بد مستی ؟!               خاکم به دهن  ،  مگر تو مستی  ربی ؟!

ناگهان صورتش سیاه شد.باز رو به آسمان کرد و گفت:

ناکرده گنه در این جهان کیست    بگو    ؟                آن کس که گنه نکرد ، چون زیست  بگو  ؟

من بد کنم و  تو بد    مکافات    دهی                     پس  فرق میان من و تو چیست   بگو ؟!

صورتش دوباره سفید شد و آنجا بود که از خدا خواست اورا نزد خود ببرد و

 سر در زمین بگذاشت و بمرد

نوشته شده در جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ساعت 20:14 توسط ظریفه سعید نظر دهید |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می

گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم

که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه

میدارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب

هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه

سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه

محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری

در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار

پر گشودی."

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو

ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

نوشته شده در پنج شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت 18:59 توسط ظریفه سعید 2 نظر |

چقدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

 

چقدر خنده داره

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

 

چقدر خنده داره

که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

 

چقدر خنده داره

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره

که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره

که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

 

چقدر خنده داره

که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

 

خنده داره

اینطور نیست؟

 

دارید می‌خندید؟

 

دارید فکر می‌کنید؟

 

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

 

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره


نوشته شده در سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:34 توسط ظریفه سعید یک نظر |

 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت 4:52 توسط ظریفه سعید نظر دهید |

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد


اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند


اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
دکتر شریعتی ....

نوشته شده در پنج شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:27 توسط ظریفه سعید 3 نظر |

دراشنایی اینجا مینویسم تا در بیگانگی آنجا به یادهم باشیم 
 
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش ,دل به دل راه ندارد هرگز ,مردمان میگویند دل به دل راه قشنگی دارد  
 
که درونش همه دوستی است و وفا , و ندارد راهی به در بسته خاموش جفا , حال من میگویم , دل به دل راه ندارد هرگز 
 
به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ...که دلم را به قشنگی سلامت بستم و چقدر محتاج نگاهت هستم
 
باز میدانستی که ترک سبز غرورم از چیست وچرا خانه دل بی تو تهی است .....دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی...من 
 
هوس خالی از احساس تو را می دانم  ....دل به دل راه ندارد هرگز ...به یقین دل به دل راه اگر 
داشت تو می دانستی ...که نباید بروی ...که نباید بروی ..به خدا بی تو دلم می گیرد
 

نوشته شده در پنج شنبه ۳۰ دي ۱۳۸۹ساعت 23:27 توسط ظریفه سعید نظر دهید |

123456

Design By : Night Skin